Zainab Alvandi Zainab's comments (member since Jun 17, 2008)



(showing 1-10 of 10)

4497 برای خوندن کامل بخش هفت
رمان و اروپا"ا"

http://www.dibache.com/text.asp?cat=47&i...


این "هنر رمان" رو باید چندین بار خوند. در جواب کسایی که رمان رو قصه و داستان می دونن
4497 ضرب‌المثلي ستودني مي‌گويد: «انسان فکر مي‌کند، خداوند مي‌خندد.» با الهام از اين کلام، دوست دارم تصور کنم که فرانسوا رابله روزي خندة خداوند را شنيده است و بدين‌سان انديشة نخستين رمان بزرگ اورپايي پديد آمده است. براي من لذت‌بخش است که فکر کنم رمان همچون پژواک خندة خداوند به اين جهان آمده است.
اما چرا خداوند از ديدن انساني که مي‌انديشد، به خنده درمي‌آيد؟ زيرا انسان مي‌انديشد و به حقيقت پي‌ نمي‌برد. زيرا هرچه انسان‌ها بيشتر مي‌انديشند، انديشة اين يک از انديشة آن ديگري دورتر مي‌شود. و سرانجام، زيرا انسان هرگز آن چيزي نيست که مي‌انديشد هست. در سپيده‌دم عصر جديد است که اين موقعيت بنيادي انسان، انسان بيرون آمده از قرون وسطي، متجلي مي‌شود: دون‌کيشوت مي‌انديشد، سانجو مي‌انديشد، و نه فقط حقيقت جهان بلکه حقيقت خويشتن خويش را درنمي‌يابند. نخستين رمان‌نويسان اروپايي اين موقعيت تازة انسان را ديده و دريافته‌اند و برپاية آن، هنر جديد، يعني هنر رمان را بنا نهاده‌اند.
فرانسوا رابله بسياري کلمه‌هاي جديد ابداع کرده است که در زبان فرانسه و در زبان‌هاي ديگر وارد شده‌اند. اما يکي از اين کلمه‌ها فراموش شده است و اين تاسف‌بار است. اين کلمه، «اژلاست» است که از يوناني گرفته شده و معناي آن چنين است: کسي که نمي‌خندد، کسي که حس شوخ طبعي ندارد. رابله از اژلاست نفرت داشت و از آنان مي‌ترسيد. رابله از آن مي‌ناليد که براثر بي‌رحمي و سفاکي اژلاست‌ها نزديک بود از نوشتن دست بشويد، و آن‌هم براي هميشه.
امکان صلح ميان رمان‌نويس و اژلاست وجود ندارد. اژلاست‌ها که هرگز خندة خداوند را نشنيده‌اند، براين عقيده‌اند که حقيقت روشن است، که همة انسان‌ها بايد يکسان بيانديشند و خود آنان درست همان چيزي هستند که فکر مي‌کنند هستند. اما در عين حال قلمرويي است که همگان هم «آنا» و هم «کارنين»، حق دارند که فهميده شوند.

هنر رمان
میلان کوندرا
پرویز همایون پور
Jul 24, 2009 06:10AM

4497 رمان قصه و داستان نیست که تنها برای سرگرمی و وقت گذرانی خوانده شود. رمان "تصویر و الگوی" عصر جدید است، رمان بازتاب تکاپوی قهرمانانه رمان‌نویسی است که برای اعتلای ارزشمند‌ترین جنبه‌های فرهنگ بشری تلاش می‌کنند. پس باید رمان را با دقت، تمرکز فکر، حوصله و تخیل، و همچنین با ذهنی جستجوگر و طبعی شاعرانه خواند و نباید هیچ مضمون، مفهموم یا خطی را از آن نادیده گرفت.

رمان را نه فقط یک بار، بلکه چندین بار باید خواند و هیچ مطلبی از آن را نباید سرسری گرفت. کوندرا می‌نویسد: "اگر خواننده فقط یک سطر از رمانم را نخوانده بگذرد، هیچ از آن نخواهد فهمید" او می‌داند که کمتر کسی موفق به این کار می‌شود، و حتی اعتراف می‌کند که خود او نیز در این کار چندان موفق نبوده است. اما گفته کوندرا به خوبی نشان می‌دهد که چقدر خواندن رمان را باید جدی گرفت و درک ناکامل آن چقدر به فهم کلیت آن آسیب می‌رساند.
پیشگفتار پرویز همایون‌پور بر بار هستی

4497 این عالی
ممنون
Jun 30, 2009 09:21AM

4497 نمی دونم
Jun 30, 2009 08:48AM

4497 نه
وقتی یکی از سه دلیل اول کامل درک بشه دیگه نیازی به شجاعت نداره. این یه راه حل پیشنهادی نیست خواست خود خالق اثر.
در واقع انجام کاری خلاف اون غیر قابل تحمله.

اما باید دید دلیل کافکا چیه
Jun 27, 2009 09:52AM

4497 وصایای تحریف شده
فصل هشتم: دوست عزیزم، در خانه خودت نیستی

من همیشه از تعجب مردم از تصمیم کافکا به نابود کردن همه آثارش، شگفت زده می شوم. گویی که چنین تصمیمی به خودی خود، پوچ باشد. گویی که یک مولف نتواند دلیل کافی برای همراه بردن آثارش در آخرین سفر خود داشته باشد.
در واقع ممکن است اتفاق بیفتد که مولف در ارزیابی نهایی، دریابد که از آثارش خوشش نمی آید.و این که نمی خواهد پشت سرش این مجسمه حقیر ناکامی را برجای گذارد. می دانم، می دانم که اعتراض خواهید کرد که اشتباه می کند، که او تسلیم افسردگی ناسالمی شده است، اما نصیحت هاتان بی معنی است. دوست عزیزم، او و اثرش در خانه خودشان اند، نه تو!

یک دلیل پذیرفتنی دیگر:مولف هنوز آثارش را دوست می دارد، اما دنیا را نه. نمی تواند فکرش را بکند که آثارش را اینجا در اختیار آینده ای بگذارد که از نظرش منفور است.

و باز هم امکانی دیگر: مولف هنوز آثارش را دوست دارد و درباره آینده دنیا، حتی فکر هم نمی کند، اما با تجربه ای که از همگان داشته، بیهودگی نهایی هنر را درک می کند، نفهمیدن گریز ناپذیری را که قسمت اوست، نفهمیدنی که( دست کم گرفتن نه، از فضل فروشی شخصی حرف نمی زنم) در طول زندگی اش کشیده و دیگر نمی خواهد بعد از مرگ، باز هم تحمل اش کند. (اتفاقا شاید شجاعت زندگی باشد که هنرمندان را از درک کامل بیهودگی تلاش شان و پیش بینی کردن حذف هم آثار و خودشان، باز می دارد)ا

آیا همه اینها دلیل محکمی نیستند؟ البته. اما اینها دلیل کافکا نبودند: او از ارزش آنچه می نوشت آگاه بود، تنفر اعلام شده ای از دنیا نداشت، و -از آنجا که خیلی جوان و تقریبا ناشناخته بود- تجربه بدی از همگان نداشت، تقریبا هیچ تجربه ای نداشت.


4497 شوخي

بخش ۵ ـ فصل ۴



http://www.khabgard.com/?id=438641374
4497

«صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز، نوعی پیروزی رمان است. با وجود این، رمان مارکز به شیوه‌ای پارادوکسال، پایان یک دوران را امضا می‌کند: دورانی که فرد را «شالوده همه چیز» قرار می‌داد.



در بازخوانی صد سال تنهایی ایده عجیبی به ذهن‌ام رسید: شخصیت‌های اول رمان‌های بزرگ فرزندی ندارند. در زندگی، کمتر از یک درصد مردم بدون فرزند اند، ولی حداقل پنجاه درصد شخصیت‌های بزرگ رمانی، رمان را ترک می‌کنند بی آن که تولیدمثل کرده باشند. نه پانتاگروئل [1:]، نه پانورژ[2:] ، نه دون کیشوت[3:]،هیچ‌یک وارث ندارند. نه والمون[4:]، نه مارکیز دو مرتوی[5:]، نه بانوی پرهيزکار دلبستگی‌های پرگزند. نه تام جونز، مشهورترین قهرمان فیلدینگ. نه ورتر[6:]. بیشترشخصیت‌های اصلی استاندال بدون فرزند اند (یا هرگز فرزندان شان را ندیده‌اند)؛ و همچنین بسیاری از قهرمان‌های بالزاک؛ و داستایوفسکی؛ و در همين قرن گذشته، شخصیت اول در جست و جوی زمان از دست رفته، و بدون تردید، تمام شخصیت های بزرگ موزیل: اولریش، خواهرش آگات، والتر، زنش کلاریس، و دیوتیم؛ و همچنین شوایک؛ و نیز تمامی قهرمان های اصلی کافکا، به استثنای کارل روسمان بسیار جوان که کلفتی را باردار می کند، اما دقيقاَ به همین دلیل، به قصد زدودن بچه از زندگی‌اش به آمریکا می گریزد، و این طور است که رمان می‌تواند متولد بشود. این سترون بودن ناشی از قصد آگاهانه‌ی رمان‌نویسان نیست؛ بلکه این روح هنر رمان (یا ضمیر ناهشیار این هنر) است که از تولیدمثل کراهت دارد.

رمان زاده‌ی دوران مدرن است، دورانی که فرد را به گفته ی هایدگر، بدل کرد به "شالوده همه چیز". به لطف هنر رمان، انسان در اروپا به عنوان فرد جایگاه پیدا می‌کند. در زندگی واقعی، چیزهای زیادی از والدین‌مان، آن‌طور که پیش از تولدمان بوده اند، نمی‌دانیم؛ ما نزدیکان‌مان را قطعه قطعه می‌شناسیم؛ آنها را می‌بینیم که می‌آیند و می‌روند، و به محض این که از دنیا می‌روند کسان دیگری جای آنها را می‌گیرند: آنها رژه‌ای طولانی از وجودهایی قابل جایگزین را شکل می‌دهند. تنها رمان است که فرد را مجزا می‌کند، نور می‌تاباند به تمام زندگی‌اش، به تمام افکارش، به تمام احساسات‌اش، و او را غیرقابل جایگزین می‌کند: فرد را بدل می‌کند به مرکز همه چیز.

دون کیشوت می‌میرد و رمان به پایان می‌رسد؛ این پایان کاملن قطعی‌ست چرا که دون کیشوت فرزند ندارد؛ اگر فرزندی می‌داشت، زندگی‌اش ادامه پیدا می‌کرد، نمونه قرار می گرفت یا رد می شد، از آن دفاع یا به آن خیانت می شد؛ مرگ یک پدر در را باز می گذارد؛ اين، از طرف ديگر، همان چيزی‌ست که ما از دوران کودکی می شنویم: زندگی تو در بچه هایت تداوم پیدا خواهد کرد؛ بچه هایت جاودانگی تو هستند. اما اگر سرگذشت من بتواند در آن سوی زندگی شخصی ام تداوم پیدا کند، به این معناست که زندگی من نه تنها ماهیت مستقلی ندارد بلکه ناکامل است، و به خودی خود معنایی ندارد؛ به این معناست که چیزی کاملن ملموس و زمینی وجود دارد که براساس آن فرد ساخته می‌شود، و رضایت می‌دهد که ادغام شود، که فراموش شود: خانواده، توارث، طایفه، ملت. به این معناست که فرد به عنوان "شالوده ی همه چیز" فقط یک توهم است، یک شرط بندی‌ست‌، یک رویای چند قرنه ی اروپا.

با صد سال تنهایی مارکز، به نظر می‌آید هنر رمان از این رویا بیرون می‌آید؛ مرکز توجه دیگر یک فرد نیست، بلکه دسته ای از فردهاست؛ آنها همگی اصیل‌اند و غیر قابل تقليد، و با وجود این هر یک از آنها چیزی نیستند مگر روشنایی زودگذر پرتو آفتاب روی موج یک رودخانه؛ هر یک از آنها فراموش شدن خود در آینده را به دوش می‌کشد و هر یک از آن ها به این امر آگاه است؛ هیچکدامِ آنها از ابتدا تا به انتها در صحنه ی رمان نمی‌ماند؛ اورسولای پیر، مادر تمام این طایفه، وقتی می‌میرد، صد و بیست ساله است، و مرگ‌اش خیلی پیش از آن است که رمان به پایان برسد؛ تمام اشخاص نام‌هايی شبیه به هم دارند، آرکادیو خوزه بوئندیا، خوزه آرکادیو، خوزه آرکادیوی دوم، اورلیانو بوئندیا، اورلیانوی دوم، به اين دليل که خط فاصلی که آنها را از هم متمایز می‌کند، در سایه برود و خواننده آنها را با هم قاطی بکند. بر حسب این شواهد، دوران فردگرایی اروپایی، ديگر دورانی نیست که به آنها متعلق باشد. پس دوران آنها کدام است؟ دورانی که بر می‌گردد به گذشته‌ی سرخ ‌پوستان آمریکا؟ یا دورانی در آینده که فردِ انسان در نوع انسان ذوب خواهد شد؟ احساس می‌کنم این رمان که نمونه‌ايست متعالی از اين هنر، در عین‌حال وداعی است جدی با عصر رمان.



کوندرا (2 new)
Oct 29, 2008 10:35AM

4497 به نظر من اعمال انسان باید در زمان و موقعیت خودش برسی بشه... بی‌شک کمونیست روزی بهترین گزینه بود

(milan kundera) میلان کوند...

4497