Farid's comments
(member since Feb 25, 2009)
(showing 1-6 of 6)
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستمخاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
حالمان بد نیست غم کم میخوریم
کم که نه! هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم، سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنهای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد، داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین با بیکسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم، بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی، کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
"ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"
در سكوت دلنشين نيمه شب
مي گذشتيم از ميان كوچه ها
راز گويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا
تكيه بر بازوي من مي داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشي بر جان من مي ريخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش
در نگاهش، با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزوئي دلنشين
در دل من با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين
زير نور ماه - دور از چشم غير -
چشم ها بر يكديگر مي دوختيم
هر نفس صد راز مي گفتيم و، باز
در تب نا گفته ها مي سوختيم
نسترن ها، از سر ديوارها
سر كشيدند از صداي پاي ما
ماه، مي پائيدمان از روي بام
عشق، مي جوشيد در رگ هاي ما
سايه ها مان، مهربان تر، بي دريغ
يكديگر را تنگ در بر داشتند
تا ميان كوچه اي - با صد ملال -
دست از آغوش هم برداشتند
باز هنگام جدائي در رسيد
سينه ها لرزان شد و دل ها شكست
خنده ها در لرزش لب ها گريخت
اشك ها بر روي رؤيا ها نشست
چشم جان من، به ناكامي گريست
برق اشكي در نگاه او دويد
نسترن ها سر به زير انداختند
ماه را ابري به كام خود كشيد
تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال
در دل شب مي سپردم راه خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش
مرا مي خواستي تا شاعري را
ببيني روز و شب ديوانه ي خويش
مرا مي خواستي، تا در همه شهر
ز هر كس بشنوي افسانه ي خويش
مرا مي خواستي، تا از دل من
برانگيزي نواي بينوائي
به افسون ها، دهي هر دم فريبم
به دل سختي كني بر من خدائي
مرا مي خواستي، تا در غزل ها
ترا «زيبا تر از مهتاب» گويم
تنت را در ميان چشمه ي نور
شبانگاهان مهتابي بشويم
مرا مي خواستي تا پيش مردم
ترا الهام بخش خويش خوانم
به بال نغمه هاي آسماني
به بام آسمان هايت نشانم
مرا مي خواستي امّا چه حاصل
برايت هر چه كردم باز كم بود
مرا روزي رها كردي در اين شهر
كه اين يك قطره دل، درياي غم بود
ترا مي خواستم تا در جواني
نميرم از غم بي همزباني
غم بي همزباني سوخت جانم
چه مي خواهم دگر زين زندگاني؟
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری ؛ زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی ؛ که شور هستی از توست
شراب ِ جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو ؛ غم از تو ؛ مستی از توست
بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم :
که او زهر است اما ... نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه ی درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی ست
وگر عمرم به ناکامی سر آید
تو را دارم که مرگم زندگانی ست
