[x]
Must be a member!
faranak's recent posts
Recent public posts
(showing 1-20 of 26).
دوست عزیز منظور من این نبود که این کتاب ترجمه بدی دارد. نمدانم تا بحال شعر یا نوشته ای فارسی را به زبان انگلیسی خوانده اید ؟ مثلا شعری از حافظ یا فروغ . همان معنی را میدهد اما حس و حالش زمین تا آسمان فرق دارد. من لذتی که در خواندن این کتاب به زبان انگلیسی تجربه کردم در ترجمه اش نداشتم...
حالا شاید عقاید فرق کند . بهر حال امیدوارم از خواندن این کتاب لذت برده باشید.
سالهای خيلی دور
در تصورهای کودکانه ام
ماه را چراغ خانه خدا ميدانستم
و دلگرمی اينکه او بيدار است
ترس تنهايی را ميکشت
...
حالا يک لکه سفيد مغموم از سنگ
يادآور هرچه تلخ خاطره است
و دليل گنگی
برای تنها ماندنم ...
خدا سالهاست که خوابيده
خيلی سالها پيش در دلتنگيهای کودکانه ام
وقتی که باران ميباريد
مينشستم زير درخت
دوستان کوچک بی عاطفه ام
زنجير ميبستند
در حصارشان اسير
گريه ميکردم
ميخواندند باشور:
دختره تنها نشسته
گريه ميکنه
با صدای من
با صدای تو
...
حالا گذشته ها در خاک مرده اند
اما هنوز
هر وقت که باران ميبارد
زير درخت گريه ميکنم
صدايشان در تنهائيهايم زنجير ميبندد:
دختره تنها نشسته
گريه ميکنه
گريه ميکنه
گريه ميکنه ...
چه جالب ... کامنتهایتان را باز کردم شاید نوشته یا نظری راجع به کتاب بخوانم ... اما انگار اینجا همه بیشتر دوست دارند از شما بنویسند و بجای نوشتن درباره کتاب که اصل این سایت هم بر همین مبنی ست ، قربان صدقه شما بروند.
این هم روشیست شاید.
شاد باشید
جناب مسعود دوست عزیزم
طبیعتا اگر شما هم از مردان کتابی مینوشتید بیشتر جانب جنس خودتان را نگه میداشتید چون بیشتر از جنس مخالف قادر به درکشانید. با اینحال خانم پارسی پور در این داستان خیلی با مردها کاری ندارد. در اکثر قسمتهایی که از مردان سخن رفته تنها توضیح چیزیست که اتفاق افتاده. قضاوتی در کار نیست. وقتی میشد گفت که جانب زن را در این داستان نگه داشته که زنان این داستان خوب مطلق بودند درحالی که زن در عین خوب بودنش سرشار از عیوبیست که در جامعه ما چه به صورت ذاتی و چه اکتسابی به زن تحمیل شده. نظر من برعکس شماست. خانم پارسی پور زنان را نقد کرده و از عیوبشان که بیشتر باعث بدبختیشان شده پرده برمیدارد.
هرچه هست، جز تقدیری که منش می شناسم، نیست!
دست هایم را برای دست های تو آفریده اند
لبانم را برای یادآوری بوسه، به وقت آرامش.
هی بانو! سادگی، آوازی نیست که در ازدحام این زندگان
زمزمه اش کنیم.
هرچه بود، جز نقدیری که تو را بازت به من می شناسد،
نشانی نیست!
رخسار باکره در پیاله آب، وسوسه لبریز آفرینه نور،
و من که آموخته ام تا چون ماه را
در سایه سار پسین نظاره کنم.
هی بانو...!
داستان زیبایی دارد ... مرد نوازنده ای که در تمام داستان به دنبال همسر زیبایش که با معشوقه دوران دانشجوئیش فرار کرده میگردد.
در تمام داستان دلم برای این مرد میسوخت.
dear Dianne
I tried to translate my poem for you. I wish u will like it :)
the title is:
'I am a pretty mirage, don`t believe me'
like a dead doll,
without feeling,
I stare at you
and your heart
wiggle between my fingers
my voice is so fair
when I repeating lengthy
a sham "I love you"
...
به قضاوت ايستاده ام
مستحق تنهايي حجيمي
كه پوكم ميكند
به عدالتي كه اعدام شد
خلوت شلوغ افكار
روي خط بي پايان تداعي
وقتي كه خاطره ها نم ميكشند
مسموم زهري كه به سلامتيش نوش ميكني
به داوري خود نشسته ام
!اعدام نه
محكوم ابدي نظاره كردنم
میگذرد؟
نه
تداوم بی پایانی از متلاشی شدن
...
نقش بندِ ذهن
لاشه ای از لبخند روی دندانهای من
فسیل یک اعدام
راکد؟
آری
بی نهایت مغموم
تداوم یک چوبه
مثل عروسکهای مرده بی احساس
نگاهت میکنم
و تو قلبت
قِل میخورد لای انگشتانم
صدایم قشنگ است
در تکرار ممتد دوستت دارم های دروغ
