Goodreads helps you keep track of books you want to read.
Start by marking “سال بلوا” as Want to Read:
سال بلوا
Enlarge cover
Rate this book
Clear rating
Open Preview

سال بلوا

by
3.81 of 5 stars 3.81  ·  rating details  ·  1,744 ratings  ·  105 reviews
Published (first published 1992)
more details... edit details

Friend Reviews

To see what your friends thought of this book, please sign up.
This book is not yet featured on Listopia. Add this book to your favorite list »

Community Reviews

(showing 1-30 of 2,975)
filter  |  sort: default (?)  |  rating details
Maryam Shahriari
بعضی کتابها را باید وقتی بخوانی که درد داری، بعضی را وقتی که شادی. نوشتههای عباس معروفی را باید وقتی بخوانی که درد داری و خودت نمیدانی چرا. شاید با خواندنشان بفهمی چرا به اندازه همه زنها و مردهای تاریخ در حال شکنجهای. انگار که تقاص تاریخی را پس میدهی که خودت در ساختنش نقش نداشتهای اما چون پدرانت در آن سهیم بودهاند و نتوانستهاند از غم مردمان کم کنند پس تو هم محکوم به درد کشیدنی. اصلاً شاید به همین خاطر کتابهایش اینقدر طولانی میشوند و ریز ریز همه جزئیات را توصیف میکنند که خواننده را بیشتر عذاب بده ...more
Ahmad Sharabiani
حال و گذشته در هم آمیخته اند، حسینای مسحور شده با زلفی آشفته ایستاده است، اما نه بر پله های شهرداری که در ذهن نوش آفرین. دکتر معصوم طناب دار حسینا را میبافد و با قنداق موزر به مغز نوش آفرین میکوبد. سرهنگ در پی پیمودن پله های ترقی از شیراز به سنگسر می افتد. ملکوم آلمانی در کار ساختن پل بزرگ از کوه پیغمبران به کافر قلعه است. و سروان خسروی در پی آن است که همه ی کوچه های شهر به خیابان خسروی ختم شوند. اما همه یک داغ به پیشانی دارند، همان که سال بلوا را آغاز میکند. همان که همه، ناچار به انتخابش بوده ا ...more
Saman
به کوچه میرفتم. چی میخواستم بخرم؟ صدای نفسهای مردی را از پشت سرم میشنیدم. نمیبایست بر میگشتم، خودم را منقبض میکردم، چادرم را جمع میکردم و تندتر پا بر میداشتم. صدای نفسهای آن مرد را میشنیدم که نزدیکتر شده و گفته بود: (خوشگل پدر سگ!) و رفته بود
معصوم گفت: (حرامزادهی پدر سگ!) و باز زد

***

به پشت سر برگشتم، چند درخت خشک پیدا بود و بر بالای پلهها یک در بزرگ چوبی بیرنگ و رو، زوزهی باد را میکشید
گفت: مرا یادت هست؟
دویدم و در راه فکر کردم من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همهی تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد م
...more
samira
کسی باشد که بهش بگو یم دوستش دارم، میفهمی؟ می دانی عشق یعنی چی؟ خیال نمیکنم بفهمی.هیج کس نمیداند من چه حالی دارم، هیچ کس. دلم از تنهایی میپوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار میشد
آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید، غم انگیز نیس؟
samira
پوسته ظاهرى چه اهميت دارد؟ درونم ويرانه است، خانه اى پر از درخت كه سقف اتاق هاش ريخته است، تنها يك ديوارمانده، با درى كه باد در آن زوزه مى كشد.
Maryam

بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده اند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت ها، اسب ها، کالسکه ها و حتا آن گنجشک ها برای سرگرمی من به وجود آمده اند. بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند. مایعی در رگ هام جاری بود که می گفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوش ها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا برمی خورد؟...

< سال بلوا - عباس معروفی >
Parisa
خیلی خوشحالم که این کتابو خوندم.
اول کتاب نوشته شده:"با احترام و یاد سیمین دانشور و سیمین بهبهانی کتاب را به مادرم پیشکش می کنم."این جمله نشون میده که شخصیت اصلی یک زنه.زنی به نام نوشافرین که زندگیش خیلی زود پایان پیدا می کنه.
زمان داستان هفت شب بود اما زمان تاریخی اون کل دوران ها رو در بر می گرفت.
برام جالبه که این تکنیک عباس معروفی هنوز پا برجا بود.این داستان دو تا راوی داشت که فصل های زوج توسط نویسنده و فصل های فرد از زبان نوشافرین روایت می شدند.اما داستان جلو میره نه اینکه یه قسمتو دو یا سه نفر
...more
Pantea M
کاربرد جریان سیال ذهن را مثل سمفونی مردگان دوست داشتم، اگرچه به نظم سمفونی مردگان از این نظر قویتر بود. فکر میکنم کاربرد نمادهای فراوانی که برای پرداختن به همه آنها شاید زمان کافی اختصاص داده نشده بود نقطه ضعف داستان به حساب میاد. علاوه بر اینها چگونگی برخی روابط و مسائل در کتاب حل نشده و نامفهوم است. با همه اینها سبک نوشتاری آقای معروفی جذابیت خاص خودش را دارد. تشبیه ها و توصیف احساسات را در کارهای ایشان خیلی دوست دارم...

"شبیه پیامبری بود که دوهزار سال از مردم جلوتر است، شبیه صیادی که صورتش را
...more
Kebrit !!!
این چیزهائی که تا به حال برات گفتم مربوط به قبل از سال بلوا بود. از فردای آن شب سال بلوا شروع شد. خیال نمیکنم بتوانی بفهمی، اما یادت باشد که ناامنی بدترین بلائی است که سر ملتی میآید، بیقانونی، بینظمی، به فکر مردم نبودن و این چیزها، بعدش هم بلوا شد ...more
Farzane
داستان اکثر دخترکان درونی زنان ایرانی
سرخوردگی از سنت ها یا تصمیم های نا به جا
حکم فرمایی های کوته بینانه و ابلهانه ی مردان متحجر
و در انتها نمردن عشق واقعی
خواندنش به همه ی دوستان توصیه می شود
Bahar B
من چه یادی دارم؟ چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟

Tandis Toofanian
گفتم: من دست ِ شما را شسته ام، یادتان نیست؟
گفت: حیف که من از دنیا دست شسته ام
Parisa
هر صفحه ای که می خوندم مشت مشت غصه های یک زن و قورت میدادم
Vahid Haghighat
حسینا گفت: «میدانی اولین بوسهی جهان چطور کشف شد؟»
دستهاش تا آرنج گلی بود، گفت که در زمانهای بسیار قدیم زن و مردی پینهدوز، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را به دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود، آمد نخ را از لبهای مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چکار کنم. ناچار با لب برداش. شیرین بود، ادامه دادند.
- صفحهی

...

ماجرای همهی کشفها همینطوری است. گاهی به تصادف، کسی، چیزی را پیدا میکند. اما آدمیزاد چطوری پیدا
...more
Saraku
سال بلوا رو خیلی پراکنده خوندم. وقتی تنها بودم شروع کردم و وقتی تنها نبودم تموم :)
اگر بتونی با قلم عباس معروفی ارتباط برقرار کنی، خوندنشو از دست نده.
...

بهترین جملههایی که در خاطرم ماند:

من چهقدر او را میشناختم؟ شاید هزار سال. و چرا برای داشتن او باید به زمین و زمان التماس میکردم؟
...
چرا هرکس که به های و هوی دنیا دل نمیدهد میشود بی سر و پا؟
...
پس دنبال چه میگردی؟ / خودم / مگر کجایی؟ / توی دستهای تو، لای موهای تو، کارم ساخته شده…
...
آدم ها از ترس وحشی میشوند. از ترس به قدرت رو میآورند که چرخ آدمهای دی
...more
Laleh
اما همه ی مردم می دانستند که بلوا بر سر این دو آدم نبود ، بر سر هیچ آدمی نبود ، بر سر خاک هم نبود ، به خاطر عشق و گرسنگی هم نبود.
میرزاحسن رییس گفت : "خاک بر سر آدم هایی که نمی دانند سر چی دارند می جنگند."
دکتر معصوم گفت :"چرا ،جناب رییس. به خاطر قدرت."
میرزاحسن رییس سرخ شد و یک نفس حرفش را زد :"با دار و تفنگ که نمی شود بر مردم حکومت کرد، باید به دادشان رسید." و با لحن غم انگیزی گفت :"سایه ی ترس از مرگ هم بدتر است."
....

من از تو آینه نگاهش کردم. با حیرت برگشت. گفت :" گریه می کنی؟"
خندیدم و سربرگرداند
...more
soheila
رمان خوبی بود، ولی نه به خوبی "سمفونی مردگان". حکایت دختر سرهنگ نیلوفری که عاشق حسینای کوزه گر می شه و با دکتر معصوم ازدواج می کنه. دکتری که زن نمی فهمه و نوشافرینی که خیلی زنه.
اساسا آدم باید یه تجربه مشابه با شخصیتها داشته باشه تا بتونه با رمان خوب ارتباط برقرار کنه و به همین خاطره که فکر می کنم تو یه قسمتهایی مبالغه شده بود ولی یه قسمتهایی مثل این بخش رو رئال می دونم.


گفتم: "تو از این زندگی حالت به هم نمی خوره؟ برکت خدا بهت می گویند دکتر معصوم، ولی ما فقط زنده ایم. آن هم توی خانه درندشت پدری من
...more
ArEzO.... Es
<گفتم آب ، و ساعت لنگریمان گفت: دنگ دنگ دنگ >

فاصله ها از میان برداشته شد اند و حال و گذشته در هم آمیخته اند:
حسینای مسحور شده با زلفی آشفته ایستاده است، اما نه بر پله های شهرداری که در ذهن نوشافرین، دکتر معصوم طناب دار حسینا را می بافد و با قنداق موزر به مغز نوشافرین می کوبد، سرهنگ در پی پیمودن پله های ترقی از شیراز سه سنگسر می افتد، ملکوم آلمانی در کار ساختن یک پل بزرگ از کوه پیغمبران به کافر قلغه است. و سروران خسروی در پی آن است که همه کوچه های شرهر به خیابان خسروی ختم شوند.
اما همه یک
...more
علی
در عهد نوجوانی با امکاناتی که در محدوده ی جغرافیایی خود داشتیم، محمد حجازی و حسینقلی مستعان و دشتی و منوچهر مطیعی و امثالهم را نویسنده می دانستم، و از خواندنشان لذت هم می بردیم. با گذشت چند دهه و آشنایی با ادبیات دور و اکناف جهان، و شوق خواندن های مداوم، ارزش های کهنه ویران شدند و ارزش های "محکم تر" و "والاتر"ی (به خیال خودم) جای آنها را گرفت. بهررو، برای دوستی که گلایه وار در مورد نظراتم، به ویژه در مورد ادبیات و رمان فارسی پرسیده بود، نوشته ام که با سنگ ارزش های امروزی من، امثال عباس معروفی نه ...more
Hoda
الان این کتاب را تمام کردم. جدای از اینکه امانت و بود و باید تا پسفردا برمیگرداندمش، خود کتاب نگذاشت سرم را از لای داستان بیرون بیاورم به کار دیگری مشغول کنم!
راستش ادبیات بود. نه از ان جنس داستانهایی با درونمایه فلسفی گونه، بلکه یک ادبیات محض که دست بر قضا عاشق این نوع سبک هم هستم_ یعنی حقیقتش سبک نوشتاری معروفی را میپسندم. در کنارش رضا قاسمی، آن هم به شدت!!!_
میشد گفت پی ماجرا روی یک داستان عاشقانه بنا شده بود. مثل سایر کتابهای معروفی که خوانده ام/ مثل تماما مخصوص. مثل سمفونی مردگان/ ولی داستان
...more
Negar Ghadimi
خبر از دلِ آدم که ندارند، نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ی ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقفِ اتاق هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می کشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفشِ نیمدارِ دیگران را تعمیر می کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.
------------------------------------------------------
آن شب فهمیدم که به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد. نباید هرگز به زنان و مردانِ عاشق خندید. همین جو
...more
ali rezaei
"معروفی در "این سو و آن سوی متن
می گوید داستان خوب لزوما موضوع خوبی ندارد بلکه روایت خوبی دارد
در تمام لحظات خواندن سال بلواحضور معروفی را در سطر سطر کتاب احساس می کردم
تکیه بیش از حد به تکنیک های نویسندگی طراوات و شادابی اثر را کم رنگ کرده بود
روایت غیر خطی, تغییر هوشمندانه راوی، و استفاده از اسم های خاص نظیر رحمت ایزدی و سیاوشان
بیش از آنکه لطفی در حص خواننده باشد به نوعی امضای نویسنده را در ذهن او تداعی می کند
نمی دانم چه کسی این جمله را گفته بود که هنرمندی موفق است که از اثرش پیشی نگیرد
امیدوار
...more
Amir Soleimani
اگر سمفونی مردگان و فریدون سه پسر داشت را خوانده اید، ازین کتاب چیزی عایدتان نمیشود.
اگر هم نخوانده اید بجای این کتاب بروید آنها را بخوانید.
Leyla Haghighi

من اين همه غصه رو كجاى دلم جا بدم؟! ...
Nasim
غریبه بودی یا قریب؟؟؟
نه...نمی دانستم
من همیشه از هجوم ِ قاف ها
سین ها و صاد ها،
دال ها و ذال ها ...کم آورده ام
و فکر می کنم که قنداقِ تفنگ ات را
حتی اگر با "غین" هم بنویسی
باز از شکاف ِ سَرَم،
"خون! شتک می زند بر تمامی این "سال های ِ بلوا

نسیم
Shahruz Alborz

سال بلوا ، عباس معروفی ... سیصد و اندی صفحه برای بیان معدودی جمله های عاشقانه و عارفانه ... مدرن شده ی نوشته های ر- اعتمادی با زمینه ادبیات محمود ، درویشان و کلیدر ... البته اگر خوب به یاد مانده باشند ... " فاصله ها از میان برداشته شده اند و حال و آینده در هم آمیخته اند - نقل از پشت نویسی کتاب که گوینده اش معلوم نیست ... مانند آنچه که نویسنده دنبالش می گردد ... بگذریم از فارسی نویسی اش ... تکرارهای خسته کننده و شلوغی که ریتم داستان را خدشه دار میکنند ... تا نوشته های بعدی چه باشند
Elnaz Akbarzade
کتاب قبلی که از عباس معروفی خونده بودم "سمفونی مردگان" بود ، اون هم کتابی بود تا مدتها تو ذهنم مونده بود و به اطرافیان توصیه میکردم.
سال بلوا هم کتاب فوق العاده ای هست ، واقعا از خوندنش لذت بردم، و علیرغم فضای تلخ داستان اصلا دوست نداشتم تموم بشه...
Hossein
سال بلوا را بعد از سمفونی مردگان خواندم و شاید حتی بیشتر لذت بردم. بودن در فضایی نزدیک به داستان در آن زمان به من بیشتر کمک کرد تا کاملا طرفدار عباس معروفی بشوم!
Zainab Alvandi
چه اهمیت دارد؟
Hamed iz
دار، آونگ خاطرههای ما در ساعت تاریخ بود.

میرزا حسن گفت: «سایهی دار شوم است، جناب سروان، من این چیزها را برای مردم شهرم نمیپسندم.»
سروان خسروی گفت: «جناب رئیس، این دار جزو آثار باستانی میشود.»
ناژداکی شهردار گفت: «اگر کمی تزئینش کنید، طاق نصرت قشنگی میشود. مثلا این دهانهاش را کمی بازتر کنید، دور و برش گل و گیاه بکارید، شما فکر میکنید قشنگ نیست؟» همهی اعضا خندیدند. میرزا حسن با جبروت ذاتیاش نگاهی به آنها انداخت: «سعی کنید آثار خوبی در ذهن مردم بسازید.»

سروان خسروی گفته بود: «من دار میزنم کسی را که رفت
...more
« previous 1 3 4 5 6 7 8 9 99 100 next »
topics  posts  views  last activity   
Sale Balva 6 47 May 04, 2015 05:36AM  
  • جای خالی سلوچ [Jā-yi khālī-yi Sulūch]
  • همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوبها
  • شازده احتجاب
  • همسایه‌ها
  • جزیرهٔ  سرگردانی
  • آتش بدون دود
  • نیمه‌ی غایب
  • میرا
  • آیدا در آینه
  • خداحافظ گاری کوپر
  • زنده به گور مجموعه داستان
  • عزاداران بیل
  • جنگل واژگون
سمفونی مردگان فریدون سه پسر داشت پیکر فرهاد تماماً مخصوص دریاروندگان جزیره‌ی آبی‌تر

Share This Book