سال بلوا
Enlarge cover
Rate this book
Clear rating

سال بلوا

by
3.79 of 5 stars 3.79  ·  rating details  ·  1,414 ratings  ·  79 reviews
Paperback, 342 pages
Published 2007 by ققنوس (first published 1992)
more details... edit details

Friend Reviews

To see what your friends thought of this book, please sign up.

Reader Q&A

To ask other readers questions about سال بلوا, please sign up.

Be the first to ask a question about سال بلوا

Community Reviews

(showing 1-30 of 2,313)
filter  |  sort: default (?)  |  rating details
Saman Kashi
Aug 30, 2009 Saman Kashi added it
Shelves: novel
به کوچه می‌رفتم. چی می‌خواستم بخرم؟ صدای نفس‌های مردی را از پشت سرم می‌شنیدم. نمی‌بایست بر می‌گشتم، خودم را منقبض می‌کردم، چادرم را جمع می‌کردم و تندتر پا بر می‌داشتم. صدای نفس‌های آن مرد را می‌شنیدم که نزدیک‌تر شده و گفته بود: (خوشگل پدر سگ!) و رفته بود
معصوم گفت: (حرامزاد‌ه‌ی پدر سگ!) و باز زد

***

به پشت سر برگشتم، چند درخت خشک پیدا بود و بر بالای پله‌ها یک در بزرگ چوبی بی‌رنگ و رو، زوزه‌ی باد را می‌کشید
گفت: مرا یادت هست؟
دویدم و در راه فکر کردم من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه‌ی تاریخ است؟ و...more
Maryam Shahriari
بعضی کتاب‌ها را باید وقتی بخوانی که درد داری، بعضی را وقتی که شادی. نوشته‌های عباس معروفی را باید وقتی بخوانی که درد داری و خودت نمی‌دانی چرا. شاید با خواندنشان بفهمی چرا به اندازه همه زن‌ها و مردهای تاریخ در حال شکنجه‌ای. انگار که تقاص تاریخی را پس می‌دهی که خودت در ساختنش نقش نداشته‌ای اما چون پدرانت در آن سهیم بوده‌اند و نتوانسته‌اند از غم مردمان کم کنند پس تو هم محکوم به درد کشیدنی.‏ اصلاً شاید به همین خاطر کتاب‌هایش اینقدر طولانی می‌شوند و ریز ریز همه جزئیات را توصیف می‌کنند که خواننده را ب...more
samira
کسی باشد که بهش بگو یم دوستش دارم، میفهمی؟ می دانی عشق یعنی چی؟ خیال نمیکنم بفهمی.هیج کس نمیداند من چه حالی دارم، هیچ کس. دلم از تنهایی میپوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار میشد
آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید، غم انگیز نیس؟
Parisa
خیلی خوشحالم که این کتابو خوندم.
اول کتاب نوشته شده:"با احترام و یاد سیمین دانشور و سیمین بهبهانی کتاب را به مادرم پیشکش می کنم."این جمله نشون میده که شخصیت اصلی یک زنه.زنی به نام نوشافرین که زندگیش خیلی زود پایان پیدا می کنه.
زمان داستان هفت شب بود اما زمان تاریخی اون کل دوران ها رو در بر می گرفت.
برام جالبه که این تکنیک عباس معروفی هنوز پا برجا بود.این داستان دو تا راوی داشت که فصل های زوج توسط نویسنده و فصل های فرد از زبان نوشافرین روایت می شدند.اما داستان جلو میره نه اینکه یه قسمتو دو یا سه نفر...more
ArEzO.... Es
<گفتم آب ، و ساعت لنگریمان گفت: دنگ دنگ دنگ >

فاصله ها از میان برداشته شد اند و حال و گذشته در هم آمیخته اند:
حسینای مسحور شده با زلفی آشفته ایستاده است، اما نه بر پله های شهرداری که در ذهن نوشافرین، دکتر معصوم طناب دار حسینا را می بافد و با قنداق موزر به مغز نوشافرین می کوبد، سرهنگ در پی پیمودن پله های ترقی از شیراز سه سنگسر می افتد، ملکوم آلمانی در کار ساختن یک پل بزرگ از کوه پیغمبران به کافر قلغه است. و سروران خسروی در پی آن است که همه کوچه های شرهر به خیابان خسروی ختم شوند.
اما همه یک...more
Farzane
داستان اکثر دخترکان درونی زنان ایرانی
سرخوردگی از سنت ها یا تصمیم های نا به جا
حکم فرمایی های کوته بینانه و ابلهانه ی مردان متحجر
و در انتها نمردن عشق واقعی
خواندنش به همه ی دوستان توصیه می شود
samira
پوسته ظاهرى چه اهميت دارد؟ درونم ويرانه است، خانه اى پر از درخت كه سقف اتاق هاش ريخته است، تنها يك ديوارمانده، با درى كه باد در آن زوزه مى كشد.
soheila
رمان خوبی بود، ولی نه به خوبی "سمفونی مردگان". حکایت دختر سرهنگ نیلوفری که عاشق حسینای کوزه گر می شه و با دکتر معصوم ازدواج می کنه. دکتری که زن نمی فهمه و نوشافرینی که خیلی زنه.
اساسا آدم باید یه تجربه مشابه با شخصیتها داشته باشه تا بتونه با رمان خوب ارتباط برقرار کنه و به همین خاطره که فکر می کنم تو یه قسمتهایی مبالغه شده بود ولی یه قسمتهایی مثل این بخش رو رئال می دونم.


گفتم: "تو از این زندگی حالت به هم نمی خوره؟ برکت خدا بهت می گویند دکتر معصوم، ولی ما فقط زنده ایم. آن هم توی خانه درندشت پدری من...more
Ahmad
حال و گذشته در هم آمیخته اند، حسینای مسحور شده با زلفی آشفته ایستاده است، اما نه بر پله های شهرداری که در ذهن نوش آفرین. دکتر معصوم طناب دار حسینا را میبافد و با قنداق موزر به مغز نوش آفرین میکوبد. سرهنگ در پی پیمودن پله های ترقی از شیراز به سنگسر می افتد. ملکوم آلمانی در کار ساختن پل بزرگ از کوه پیغمبران به کافر قلعه است. و سروان خسروی در پی آن است که همه ی کوچه های شهر به خیابان خسروی ختم شوند. اما همه یک داغ به پیشانی دارند، همان که سال بلوا را آغاز میکند. همان که همه، ناچار به انتخابش بوده ا...more
Kebrit !!!
این چیزهائی که تا به حال برات گفتم مربوط به قبل از سال بلوا بود. از فردای آن شب سال بلوا شروع شد. خیال نمی‌کنم بتوانی بفهمی، اما یادت باشد که ناامنی بدترین بلائی است که سر ملتی می‌آید، بی‌قانونی، بی‌نظمی، به فکر مردم نبودن و این چیزها، بعدش هم بلوا شد
Tandis Toofanian
گفتم: من دست ِ شما را شسته ام، یادتان نیست؟
گفت: حیف که من از دنیا دست شسته ام
Hoda
الان این کتاب را تمام کردم. جدای از اینکه امانت و بود و باید تا پسفردا برمیگرداندمش، خود کتاب نگذاشت سرم را از لای داستان بیرون بیاورم به کار دیگری مشغول کنم!
راستش ادبیات بود. نه از ان جنس داستانهایی با درونمایه فلسفی گونه، بلکه یک ادبیات محض که دست بر قضا عاشق این نوع سبک هم هستم_ یعنی حقیقتش سبک نوشتاری معروفی را میپسندم. در کنارش رضا قاسمی، آن هم به شدت!!!_
میشد گفت پی ماجرا روی یک داستان عاشقانه بنا شده بود. مثل سایر کتابهای معروفی که خوانده ام/ مثل تماما مخصوص. مثل سمفونی مردگان/ ولی داستان...more
Vahid Haghighat
حسینا گفت: «می‌دانی اولین بوسه‌ی جهان چطور کشف شد؟»
دست‌هاش تا آرنج گلی بود، گفت که در زمان‌های بسیار قدیم زن و مردی پینه‌دوز، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دست‌هاش به کار بود، تکه نخی را به دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بی‌انداز. زن هم دست‌هاش به سوزن و وصله بود، آمد نخ را از لب‌های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چکار کنم. ناچار با لب برداش. شیرین بود، ادامه دادند.
- صفحه‌ی ۳۲۸

...

ماجرای همه‌ی کشف‌ها همینطوری است. گاهی به تصادف، کسی، چیزی را پیدا می‌کند. اما آدم...more
Maryam

بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده اند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت ها، اسب ها، کالسکه ها و حتا آن گنجشک ها برای سرگرمی من به وجود آمده اند. بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند. مایعی در رگ هام جاری بود که می گفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوش ها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا برمی خورد؟...

< سال بلوا - عباس معروفی >
Bahar B
من چه یادی دارم؟ چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟

علی
در عهد نوجوانی با امکاناتی که در محدوده ی جغرافیایی خود داشتیم، محمد حجازی و حسینقلی مستعان و دشتی و منوچهر مطیعی و امثالهم را نویسنده می دانستم، و از خواندنشان لذت هم می بردیم. با گذشت چند دهه و آشنایی با ادبیات دور و اکناف جهان، و شوق خواندن های مداوم، ارزش های کهنه ویران شدند و ارزش های "محکم تر" و "والاتر"ی (به خیال خودم) جای آنها را گرفت. بهررو، برای دوستی که گلایه وار در مورد نظراتم، به ویژه در مورد ادبیات و رمان فارسی پرسیده بود، نوشته ام که با سنگ ارزش های امروزی من، امثال عباس معروفی نه...more
Shahruz Alborz

سال بلوا ، عباس معروفی ... سیصد و اندی صفحه برای بیان معدودی جمله های عاشقانه و عارفانه ... مدرن شده ی نوشته های ر- اعتمادی با زمینه ادبیات محمود ، درویشان و کلیدر ... البته اگر خوب به یاد مانده باشند ... " فاصله ها از میان برداشته شده اند و حال و آینده در هم آمیخته اند - نقل از پشت نویسی کتاب که گوینده اش معلوم نیست ... مانند آنچه که نویسنده دنبالش می گردد ... بگذریم از فارسی نویسی اش ... تکرارهای خسته کننده و شلوغی که ریتم داستان را خدشه دار میکنند ... تا نوشته های بعدی چه باشند
Parisa
هر صفحه ای که می خوندم مشت مشت غصه های یک زن و قورت میدادم
Zainab Alvandi
چه اهمیت دارد؟
Saraku
سال بلوا رو خیلی پراکنده خوندم. وقتی تنها بودم شروع کردم و وقتی تنها نبودم تموم :)
اگر بتونی با قلم عباس معروفی ارتباط برقرار کنی، خوندنشو از دست نده.
...

بهترین جمله‌هایی که در خاطرم ماند:

من چه‌قدر او را می‌شناختم؟ شاید هزار سال. و چرا برای داشتن او باید به زمین و زمان التماس می‌کردم؟
...
چرا هرکس که به های و هوی دنیا دل نمی‌دهد می‌شود بی سر و پا؟
...
پس دنبال چه می‌گردی؟ / خودم / مگر کجایی؟ / توی دست‌های تو، لای موهای تو، کارم ساخته شده…
...
آدم ها از ترس وحشی می‌شوند. از ترس به قدرت رو می‌آورند که چرخ...more
Laleh
اما همه ی مردم می دانستند که بلوا بر سر این دو آدم نبود ، بر سر هیچ آدمی نبود ، بر سر خاک هم نبود ، به خاطر عشق و گرسنگی هم نبود.
میرزاحسن رییس گفت : "خاک بر سر آدم هایی که نمی دانند سر چی دارند می جنگند."
دکتر معصوم گفت :"چرا ،جناب رییس. به خاطر قدرت."
میرزاحسن رییس سرخ شد و یک نفس حرفش را زد :"با دار و تفنگ که نمی شود بر مردم حکومت کرد، باید به دادشان رسید." و با لحن غم انگیزی گفت :"سایه ی ترس از مرگ هم بدتر است."
....

من از تو آینه نگاهش کردم. با حیرت برگشت. گفت :" گریه می کنی؟"
خندیدم و سربرگرداند...more
Nasim
غریبه بودی یا قریب؟؟؟
نه...نمی دانستم
من همیشه از هجوم ِ قاف ها
سین ها و صاد ها،
دال ها و ذال ها ...کم آورده ام
و فکر می کنم که قنداقِ تفنگ ات را
حتی اگر با "غین" هم بنویسی
باز از شکاف ِ سَرَم،
"خون! شتک می زند بر تمامی این "سال های ِ بلوا

نسیم
Elnaz Akbarzade
کتاب قبلی که از عباس معروفی خونده بودم "سمفونی مردگان" بود ، اون هم کتابی بود تا مدتها تو ذهنم مونده بود و به اطرافیان توصیه میکردم.
سال بلوا هم کتاب فوق العاده ای هست ، واقعا از خوندنش لذت بردم، و علیرغم فضای تلخ داستان اصلا دوست نداشتم تموم بشه...
Ehsan
توانایی معروفی در باور پذیر ساختن اثر در ذهن مخاطب یکی از توانایی های غیر قابل انکار اونه. برای بار اول کتاب چندان جذبم نکرد ولی بار دوم فقط یک بار کتاب رو تا پایانش بستم. جزو اون دسته ام که سال بلوا رو بیشتر از سمفونی مردگان دوست دارم
Abolfazl
خواندن رمان پيش از آنكه به چه خواندن يا از كه خواندن مربوط باشد،به كي خواندن و در چه شرايط روحي خواندن آن مربوط است.اين شايد براي من،تنها،اين طور بوده باشد.سال بلوا هم تو ي اين تعريف شخصي من جاي مي گيرد.
Aram Bayani
ما مردها همیشه بچه ایم اما به زبان نمی آوریم یا شاید نمی خواهیم بگوییم که بچه ایم. اگر هم کسی حرف مرا رد کند دروغ می گوید، حتما خودش را پشت یک صورتک مخفی کرده. این فکر همین حالا به مغزت خطور کرد؟ نه ، روزها وقتی سرم به کار گرم است به این چیزها فکر می کنم. مثلا فرهاد، مجنون ، پادشاه، شاعر ، من ، هر کس که باشد همیشه دلش می خواهد یک زن در زندگیش باشد که مدام بهش رسیدگی کند و مراقبش باشد . می گویند پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده ، اما پشت سر هیچ زنی ، هرگز مردی نیست. سر به سرم می گذاری؟ نه، باور...more
Azam
گفتم ؛ چه تابستان طولانی و کشداری ! مثل یک پیر دختر پر حرف آدم را کلافه می کند
Amir Reza Liaghat
واقعا کتاب خوبی بود !! تصمیم دار بقیه کتابای معروفی رو هم بخونم !!!
Leyla Haghighi

من اين همه غصه رو كجاى دلم جا بدم؟! ...
Zari
Dec 08, 2013 Zari rated it 3 of 5 stars
Shelves: novel
عباس آقا صندوق ساز نگاهی به پاسبان ها انداخت که جلو در مغازه اش رج بسته بودند . گفت : " بروید آن طرف , تاریک نکنید ." و چنان با تحکم این حرف را زد که پاسبان ها کنار کشیدند , و سروان خسروی تنها جلو مغازه ماند .

گفت : " وقت را تلف نکن . "

" آخر عمری واسه ما تف و لعنت نخر , سروان ." سیگاری پیچید و روشن کرد و بی آن که حتی سربلند کند , ریش سفیدش را خاراند و گفت : " " آخر عمری می خواهم آبرومند بمیرم . "

سروان خسروی پا کوبید : " حکم می کنیم که این دار را بسازی . من می خواهم اینجا را بهشت کنم , تو نمی خواه...more
« previous 1 3 4 5 6 7 8 9 77 78 next »
topics  posts  views  last activity   
Sale Balva 4 30 Jun 24, 2014 02:26PM  
  • شازده احتجاب
  • جای خالی سلوچ
  • همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوبها
  • همسایه‌ها
  • آتش بدون دود
  • Suvashun
  • آیدا در آینه
  • خداحافظ گاری کوپر
  • جزیرهٔ  سرگردانی
  • نیمه‌ی غایب
  • زنده به گور مجموعه داستان
  • میرا
  • شما که غریبه نیستید
  • خرمگس
  • چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم
  • ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سرد
سمفونی مردگان فریدون سه پسر داشت پیکر فرهاد تماماً مخصوص دریا روندگان جزیره آبی تر

Share This Book