صادق چوبک





صادق چوبک

Author profile


born
July 05, 1916 in بوشهر / Buŝéhr, Iran

died
July 04, 1998

gender
male

genre


About this author

صادق چوبک زاده تیرماه ۱۲۹۵ در بوشهرنویسنده ایرانی است.وی به همراه صادق هدایت از پیشگامان داستان نویسی مدرن ایران است. از آثار مشهور وی مجموعه داستان انتری که لوطی اش مرده بود ورمانهای سنگ صبور و تنگسیر نام برد.اکثرداستان‌های وی حکایت تیره روزی مردمی است که اسیر خرافه و مذهب و نادانی خویش هستند. چوبک با توجه به خشونت رفتاری ای که در طبقات فرودست دیده می شد سراغ شخصیت ها وماجراهایی رفت که هرکدام بخشی از این رفتار را بازتاب می دادند و به شدّت ره به تاریکی میبردند. او یک رئالیست تمام عیاربود که با منعکس کردن چرک ها و و زخمهای طبقه رها شده فرودست نه در جستجوی درمان آنها بود و نه تلاش داشت پیشوای فکری نسلی شود که تاب این همه زشتی را نداشت.به همین دلیل چهره کریه و ناخوشایندی که از انسان بی چیز، گرسنه و فاقد رویا ارائه می دهد، نه تنها مبنای آرمان گ...more


Average rating: 3.46 · 1,440 ratings · 46 reviews · 10 distinct works
انتری که لوطی اش مرده بود
3.38 of 5 stars 3.38 avg rating — 511 ratings — published 1385 — 8 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
تنگسیر
3.45 of 5 stars 3.45 avg rating — 325 ratings — published 1342 — 3 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
سنگ صبور
3.73 of 5 stars 3.73 avg rating — 145 ratings — published 1345 — 5 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
روز اول قبر
3.45 of 5 stars 3.45 avg rating — 118 ratings — published 1344 — 3 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
چراغ آخر
3.29 of 5 stars 3.29 avg rating — 72 ratings — published 1344
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
خیمه شب بازی
3.38 of 5 stars 3.38 avg rating — 64 ratings — published 1945 — 4 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
چرا دریا توفانی شده بود
3.47 of 5 stars 3.47 avg rating — 30 ratings — published 2008
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
پیراهن زرشکی
3.83 of 5 stars 3.83 avg rating — 24 ratings — published 2007
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
مهپاره
2.33 of 5 stars 2.33 avg rating — 3 ratings
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
پینوکیو آدمکِ چوبی
by
3.71 of 5 stars 3.71 avg rating — 9,919 ratings — published 1881 — 404 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
More books by صادق چوبک…
“یحیی یازده سال داشت و اولین روزی بود که می‌خواست روزنامه دیلی‌نیوز بفروشد. در اداره روزنامه متصدی تحویل روزنامه ها و چند تا بچه همسال خودش که آنها هم روزنامه می‌فروختند چند بار اسم دیلی نیوز را برایش تلفظ کردند و او هم فوری آن را یاد گرفت و به نظرش آن اسم به شکل یک دیزی آمد. چند بار صحیح و بی زحمت پشت سر هم پیش خودش گفت: دیلی‌نیوز ! دیلی‌نیوز! و از اداره روزنامه بیرون آمد.

به کوچه که رسید شروع کرد به دویدن. فریاد می‌زد: دیلی نیوز! دیلی‌نیوز. به هیچ کس توجه نداشت فقط سرگرم کار خودش بود هر قدر آن اسم را زیاد تر تکرار می‌کرد و مردم از او روزنامه می خریدند بیشتر از خودش خوشش می‌آمد و تا چند شماره هم که فروخت هنوز آن اسم یادش بود. اما همین که بقیه پول خرد یک پنج ریالی را تحویل آقایی داد و دهشاهی کسر آورد و آن آقا هم آن دهشاهی را به او بخشید و رفت و او هم ذوق کرد دیگر هرچه فکر کرد اسم روزنامه یادش نیامد. آن را کاملا فراموش کرده بود.

ترس ورش داشت. لحظه ای ایستاد و به کف خیابان خیره نگاه کرد. دومرتبه شروع به دویدن کرد. باز هم بی آنکه صدا کند چند شماره ازش خریدند. اما اسم روزنامه را به کلی فراموش کرده بود.

یحیی به دهن آنهایی که روزنامه می‌خریدند نگاه می‌کرد تا شاید اسم روزنامه را از یکی از آنها بشنود اما آنها همه با قیافه های گرفته وجدی و بی آنکه به صورت او نگاه کنند روزنامه را می‌گرفتند و می‌رفتند.

بیچاره و دستپاچه شده بود. به اطراف خودش نگاه می‌کرد شاید یکی از بچه‌های همقطار خود را پیدا کند و اسم روزنامه را ازش بپرسد اما کسی را ندید. چند بار شکل دیزی جلوش ورجه‌ورجه کرد اما از آن چیزی نفهمید. روی پیاده‌رو خیابان فوجی از دیزی های متحرک جلوش مشق می‌کردند و مثل اینکه یکی دو بار هم اسم روزنامه در خاطرش برق زد اما تا خواست آن را بگیرد خاموش شد.

سرش را به زیر انداخته بود و آهسته راه می‌رفت بسته روزنامه را قایم زیر بلغش گرفته بود و به پهلویش فشار می‌داد. می‌ترسید چون اسم روزنامه را فراموش کرده روزنامه ها را ازش بگیرند. می‌خواست گریه کند اما اشکش برون نیامد. می‌خواست از چند نفر عابر بپرسد اسم روزنامه چیست اما خجالت می‌کشید و می‌ترسید.

ناگهان قیافه اش عوض شد و نیشش باز شد و از سر و صورتش خنده فروریخت. پا گذاشت به دو و فریاد زد:

پریموس! پریموس!

اسم روزنامه را یافته بود.”
صادق چوبک