صمد بهرنگی
Author profile
born
June 24, 1939
in تبریز / Tabriz, Iran
died
August 31, 1967
gender
male
website
genre
|
ماهی سیاه کوچولو
— published 1968 — 12 editions |
|
|
اولدوز و کلاغ ها
— published 1377 — 3 editions |
|
|
اولدوز و عروسک سخنگو
|
|
|
تلخون
— published 2001 — 3 editions |
|
|
کوراوغلو
— published 1994 — 2 editions |
|
|
افسانه های آذربایجان
— published 1998 — 2 editions |
|
|
کچل کفترباز
— published 2005 — 2 editions |
|
|
مجموعه ی کامل آثار
— published 2003 |
|
|
بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری
— published 2007 — 2 editions |
|
|
یک هلو هزار هلو
— published 2000 — 3 editions |
“مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ م بياد، اما من تا مي توانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شوم -كه مي شوم- مهم نيست. مهم اين است كه زندگي يا مرگ من، چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد”
― صمد بهرنگی
― صمد بهرنگی
“روزی روزگاری پادشاهی بود که دختری داشت. پادشاه دخترش را در پرده نگه داشته بود و دختر حتا روی آفتاب را هم ندیده بود. فقط دایه اش را می دید و بس.
یک روز داشت بازی می کرد، چیزی از دستش دررفت و شیشه ی پنجره شکست و چشم دختر به خورشید افتاد. برف تازه باریده بود و آفتاب هم بود. دختر دو پایش را کرد توی یک کفشش و به دایه اش گفت: "من آن چیز را می خواهم! باید آن را به من بدهی!"
دختر خورشید را ندیده بود و نمی دانست که چیست. دایه اش گفت: " جانم! خورشید را نمی شود گرفت." دختر دست برنداشت و آخر سر دایه مجبور شد که او را بلند کند تا از پنجره به بیرون نگاه کند، شاید دست بردارد.
دختر دید که برف باریده و روی برف هم دو تا پرنده نشسته اند و آنطرف تر دو قطره خون روی برف ریخته.
یکی از پرنده ها به دیگری گفت: "خواهر! ببین توی دنیا چیزی زیباتر از برف و خون پیدا می شود؟" دیگری جواب داد: "چرا پیدا نمی شود! محمد گل بادام از هر چیزی زیباتر است.”
― صمد بهرنگی, افسانه های آذربایجان
یک روز داشت بازی می کرد، چیزی از دستش دررفت و شیشه ی پنجره شکست و چشم دختر به خورشید افتاد. برف تازه باریده بود و آفتاب هم بود. دختر دو پایش را کرد توی یک کفشش و به دایه اش گفت: "من آن چیز را می خواهم! باید آن را به من بدهی!"
دختر خورشید را ندیده بود و نمی دانست که چیست. دایه اش گفت: " جانم! خورشید را نمی شود گرفت." دختر دست برنداشت و آخر سر دایه مجبور شد که او را بلند کند تا از پنجره به بیرون نگاه کند، شاید دست بردارد.
دختر دید که برف باریده و روی برف هم دو تا پرنده نشسته اند و آنطرف تر دو قطره خون روی برف ریخته.
یکی از پرنده ها به دیگری گفت: "خواهر! ببین توی دنیا چیزی زیباتر از برف و خون پیدا می شود؟" دیگری جواب داد: "چرا پیدا نمی شود! محمد گل بادام از هر چیزی زیباتر است.”
― صمد بهرنگی, افسانه های آذربایجان
Polls
What frequently challenged or banned book (or book about book banning) for children and/or young adults should we read in January and February 2010?
1 comment
Topics Mentioning This Author
| topics | posts | views | last activity | |
|---|---|---|---|---|
| Nothing but Readi...: Log For Keeping Track of Authors From Other Countries | 16 | 172 | Dec 02, 2011 05:32pm |





































