جلال آل‌احمد





جلال آل‌احمد

Author profile


born
November 24, 1923 in تهران / Téhrân, Iran

died
September 09, 1969

gender
male

genre


About this author

آل احمد در تهران به دنیا آمد. در ۱۳۲۳ به حزب توده پیوست و سه سال بعد در انشعابی جنجالی از آن کناره گرفت. نخستین مجموعه داستان خود به نام «دید و بازدید» را در همین دوران منتشر کرده بود. او که تاثیری گسترده بر جریان روشنفکری دوران خود داشت، به جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعی، پژوهش‌های مردم شناسی، سفرنامه‌ها و ترجمه‌های متعددی نیز پرداخت. شاید مهم‌ترین ویژگی ادبی آل احمد نثر او بود. نثری فشرده و موجز و در عین حال عصبی و پرخاشگر، که نمونه‌های خوب آن را در سفرنامه‌های او مثل «خسی در میقات» و یا داستان-زندگی‌نامهٔ «سنگی بر گوری» می‌توان دید.
وی در جوانی عضو حزب توده بود و با نشریه مردم ارگان این حزب همکاری داشت. بعد از واقعهٔ آذربایجان همراه با خلیل ملکی و گروهی دیگر از آن حزب جدا شد.
آل‌احمد در ۱۳۲۷ در اتوبوس اصفهان به تهران با سیمین دانش...more


Average rating: 3.22 · 8,946 ratings · 399 reviews · 45 distinct works
مدیر مدرسه
3.17 of 5 stars 3.17 avg rating — 1,684 ratings — published 82 — 14 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
زن زیادی
3.08 of 5 stars 3.08 avg rating — 1,029 ratings — published 1349 — 8 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
خسی در میقات
3.24 of 5 stars 3.24 avg rating — 617 ratings — published 1382 — 5 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
سنگی بر گوری
3.38 of 5 stars 3.38 avg rating — 667 ratings — published 1981 — 14 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
سه تار
3.11 of 5 stars 3.11 avg rating — 495 ratings — published 1327 — 4 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
نون والقلم
by
3.27 of 5 stars 3.27 avg rating — 431 ratings — published 1383 — 13 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
غربزدگی
2.82 of 5 stars 2.82 avg rating — 478 ratings — published 1383 — 7 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
از رنجی که می‌بریم
by
2.98 of 5 stars 2.98 avg rating — 326 ratings — published 1384 — 3 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
پنج داستان
3.17 of 5 stars 3.17 avg rating — 313 ratings — published 1353 — 6 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
دید و بازدید
2.93 of 5 stars 2.93 avg rating — 286 ratings — published 1970 — 9 editions
My rating:
didn't like it it was ok liked it really liked it it was amazing
add to my books
More books by جلال آل‌احمد…
“ماها تو این زندکی تنگمون هی پاهامون به هم میپیچه و رو سر و کولِ هم زمین میخوریم . و خیال میکنیم تقصیر اون یکیه . غافل از اینکه این زندگیمونه که تنگه و ماها رو به جون همدیگه میندازه”
جلال آل‌احمد, سه تار

“part12)
و مادرم پرسيد: - شما خودتون چند تا بچه دارين؟

زنيكه سرش را انداخت زير و گفت: - اختيار دارين من درس ميخونم.

- جه درسي؟

- درس قابلگي.

سرش را تكان داد و خنديد. مادرم رو كرد به خواهرم و گفت:

- پس ننه چرا معطلي؟ پاشو بچهكت‌رو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسه‌شون چايي بيارم.

و بلند شد رفت بيرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور كه بيخودي ورقش مي‌زدم مواظب بودم كه خواهرم قنداق بچه را روي كرسي باز كرد و زنيكه دو سه جاي شكم بچه را دست ماليد كه مثل شكم ماهي‌هاي بابام سفيد بود و هنوز حرفي نزده بود كه فرياد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا مي‌كرد. دفترچه را روي طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمي‌گشت. گفتم:

- شما كه اومده بودين چايي ببرين واسه مهمون!

- غلط زيادي نكن،‌ ذليل شده!”
جلال آل‌احمد

“جشن فرخنده

part1)

ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو مي‌گرفت، سلامم توي دهانم بود كه باز خورده فرمايشات شروع شد:

- بيا دستت را آب بكش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ي منو بيار.

عادتش اين بود. چشمش كه به يك كداممان مي‌افتاد شروع مي‌كرد، به من يا مادرم يا خواهر كوچكم. دستم را زدم توي حوض كه ماهي‌ها در رفتند و پدرم گفت:

- كره خر! يواش‌تر.

و دويدم به طرف پلكان بام. ماهي‌ها را خيلي دوست داشت. ماهي‌هاي سفيد و قرمز حوض را. وضو كه مي‌گرفت اصلا ماهي‌ها از جاشان هم تكان نمي‌خوردند. اما نمي‌دانم چرا تا من مي‌رفتم طرف حوض در مي‌رفتند. سرشانرا مي‌كردند پايين و دمهاشان را به سرعت مي‌جنباندند و مي‌رفتند ته حوض. اين بود كه از ماهي‌ها لجم مي‌گرفت. توي پلكان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روي پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزي مي‌آمد كه نگو. و همسايه‌مان داشت كفترهايش را دان مي‌داد. حوله را از روي بند برداشتم و ايستادم به تماشاي كفترها. اينها ديگر ترسي از من نداشتند. سلامي به همسايه‌مان كردم كه تازگي دخترش را شوهر داده بود و خودش تك و تنها توي خانه زندگي مي‌كرد. يكي از كفترها دور قوزك پاهايش هم پرداشت. چرخي و يك ميزان. و آنقدر قشنگ راه مي‌رفت و بقو بقو مي‌كرد كه نگو. گفتم:

- اصغر آقا دور پاي اين كفتره چرا اينجوريه؟

جلال آل‌احمد