|
Aku Cantik Pakai Jilbab
— published 2006 |
|
|
Nahjulbalagah
— published 800 |
|
|
Aku Berani ke Dokter
— published 2006 |
|
|
Aku Senang Berkeliling Kota
— published 2006 |
|
|
Aku Suka Buku
— published 2006 |
|
|
Aku Bisa Pakai Baju Sendiri
— published 2006 |
|
|
Lung and Mediastinum Cytohistology
by Ali, Syed Ali, Syed Z. Ali |
|
|
Osmanl Sark Vilayetleri =: Osmanl Vilayat- Sarkiyyesi
— published 1992 |
|
|
Indian Hill Birds
|
|
|
Selected Short Stories from Pakistan: Urdu
|
Upcoming Events
No scheduled events.
Add an event.
“باد بی قراربرو
وقاصدک های شعرمرا
باخود ببر
اوازبازوانم گریخته است
ای باد،بادشوخ وبی قرار
قاصدک ها را ببر
قاصدک ها زمزمۀ شعرمنند
قاصدک ها به او خواهند گفت
که من به عطر ترتنهایی هزار کوچۀ بی تو
آغشته ام
و دست هایم ازتهی بی کرانه
وچشم هایم از عبور
بی توقف تصاویر گنگ ونامفهوم
خسته اند
و مرا به بند بی ترحم تردید بسته است
ای باد،باد بی قرار
قاصدک هایم را با خود ببر
وبه خیال همۀ دشت ها برو
هرجاشقایقی
ازافسون وجذبۀدستی گلگون بود
او آن جا است
هر جا نسیم
از عطر دور دست دریاوافق سنگین بود
او آن جاست
هر جا کوه
صدای خنده ای شگرف را
هزار باره و هزار باره در خود تکرار می کرد
او آن جاست
ای باد بی قرار
گیسوانش را به بازی بگیر
گونه هایش را نوازش کن
سالیانی است
بند بی ترحم تردید
دست های مرا بسته است
”
― Ali
وقاصدک های شعرمرا
باخود ببر
اوازبازوانم گریخته است
ای باد،بادشوخ وبی قرار
قاصدک ها را ببر
قاصدک ها زمزمۀ شعرمنند
قاصدک ها به او خواهند گفت
که من به عطر ترتنهایی هزار کوچۀ بی تو
آغشته ام
و دست هایم ازتهی بی کرانه
وچشم هایم از عبور
بی توقف تصاویر گنگ ونامفهوم
خسته اند
و مرا به بند بی ترحم تردید بسته است
ای باد،باد بی قرار
قاصدک هایم را با خود ببر
وبه خیال همۀ دشت ها برو
هرجاشقایقی
ازافسون وجذبۀدستی گلگون بود
او آن جا است
هر جا نسیم
از عطر دور دست دریاوافق سنگین بود
او آن جاست
هر جا کوه
صدای خنده ای شگرف را
هزار باره و هزار باره در خود تکرار می کرد
او آن جاست
ای باد بی قرار
گیسوانش را به بازی بگیر
گونه هایش را نوازش کن
سالیانی است
بند بی ترحم تردید
دست های مرا بسته است
”
― Ali
“به خوابی می مانست
کوتاه
به عمق شبی محزون و تاریک
بی ستاره
بی رویا
و اندوه ناگریز جدایی
به کابوسی می مانست
انگار ایستاده بر کرانۀ ساحلی
با موج های مشوش و بی سکوت
و وهم فزایندۀ قایق هایی که نمی آمدند
و نبودند هیچ گاه، بی عبور حتی زورقی
هر چند کوچک
برای گریز از تقدیر بی تو ماندن
نوشتن ،خواندن
به تپش واپسین قلبم
پیش از سکوت و سکون ابدیش
به کوتاهی دقایقی که قدم زدیم آن شب
و دست هایی که!
و دست های بستۀ همیشگیم
سرنوشت نوشته شده
بوسه ای سر بر پیشانیم
به خوابی می مانست
همۀ زندگی ام از آغاز
و باقی آن تا فرجام
به کابوسی
بی تو
”
― Ali
کوتاه
به عمق شبی محزون و تاریک
بی ستاره
بی رویا
و اندوه ناگریز جدایی
به کابوسی می مانست
انگار ایستاده بر کرانۀ ساحلی
با موج های مشوش و بی سکوت
و وهم فزایندۀ قایق هایی که نمی آمدند
و نبودند هیچ گاه، بی عبور حتی زورقی
هر چند کوچک
برای گریز از تقدیر بی تو ماندن
نوشتن ،خواندن
به تپش واپسین قلبم
پیش از سکوت و سکون ابدیش
به کوتاهی دقایقی که قدم زدیم آن شب
و دست هایی که!
و دست های بستۀ همیشگیم
سرنوشت نوشته شده
بوسه ای سر بر پیشانیم
به خوابی می مانست
همۀ زندگی ام از آغاز
و باقی آن تا فرجام
به کابوسی
بی تو
”
― Ali
Is this you? Let us know. If not, help out and invite Ali to Goodreads.


