quotes by رضا قاسمی / Reza Ghasemi
(showing 1-8 of 8)
"می گویند فراموشی دفاع طبیعی ِ بدن است در برابر رنج . دردی که نوزاد هنگام عبور از آن دریچهی تنگ ، متحمل میشود چنان شدید است که کودک ترجیح میدهد رنج زاده شده را برای همیشه از یاد ببرد ..."
— رضا قاسمی / Reza Ghasemi (همنوایی شبانهی ارکستر چوبها)
— رضا قاسمی / Reza Ghasemi (همنوایی شبانهی ارکستر چوبها)
"وقتی زبان مادریات فقط 127 فعل داشته باشد که مستقیم صرف میشوند، وقتی هزاران فعل دیگر را باید به کمک فعل معین صرف کرد، و این فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل همخوابگی بهکار میرود، آنوقت زبان خیانتکار میشود."
— رضا قاسمی / Reza Ghasemi
— رضا قاسمی / Reza Ghasemi
"نخستین چتر زندگی ام را ,هنوز باز نکرده , توفانی مهیب از دستم ربود , کوبید به تیر چراغ برق و لاشهء در هم شکسته اش را آن چنان با خود برد که گویی هنوز در جایی از این جهان ، دارد می بردش"
— رضا قاسمی / Reza Ghasemi
— رضا قاسمی / Reza Ghasemi
"نشستهایم . انگار ، هر دو به انتظار ِ لحظهای محتوم . مثل شبهای بمباران که در تاریکی مینشستیم به انتظار ِ مرگ که هیچ روشن نبود کی خواهد آمد و از کدام سو ."
— رضا قاسمی / Reza Ghasemi
— رضا قاسمی / Reza Ghasemi
"منظرهی ویرانی آدمها غمانگیزترین منظرهی دنیاست ."
— رضا قاسمی / Reza Ghasemi
— رضا قاسمی / Reza Ghasemi
"حس شهادتطلبی و مظلومیت ، که مشخصهای کاملن ایرانی است ، هیچگاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسائلی را که با یک سیلی حل میشود به موقع رفع و رجوع کنیم ؛ گذاشتهایم تا وقتی که با کُشت و کشتار هم حل نمیشود خونمان به جوش آید و همهچیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم ..."
— رضا قاسمی / Reza Ghasemi
— رضا قاسمی / Reza Ghasemi
"چگونه به برنارد بگویم که مردِ بیابانی همیشه با سایهاش زندگی میکند . که هرجا میرود سایهاش را به سمت ِ راستش دارد ، یا چپش. که هرجا میرود یا به دنبال سایهاش میرود یا سایهاش را به دنبال میکشاند . که تنها یک لحظه ، فقط یک لحظه ، بیسایه میشود : عدل ِ ظهر ! وقتی تیغ ِ آفتاب درست به فرق ِ سر میکوبد .
تازه ، در این لحظه هم تنها نیست . مرد ِ بیابانی تنها ثروتش سایی اوست . مینشیند ، با او مینشیند . میایستد با او میایستد . صبح که میشود عظمت ِ او را امتداد میدهد تا مغرب ِ جهان . عصر که میشود غروب ِ او را امتداد میدهد تا مشرق ِ جهان . چه کسی اینهمه وفادار است ؟ این چنین رفیقی که را تیغ ِ آفتاب که به سر بکوبد رهاش میکنی بسوزد ؟ میبینی هی مچاله میشود در خود . میبینی به پات میافتد . راه میدهی که از زیر ِ ناخن ِ پاها نشت کند در تو . طبیعتت شده که این کمترین کار ِ توست در قبال او . خوب که قالب ِ تنت در تو نشست تیغ ِ آفتاب هزیمت کرده است . پس آرام آرام از زیر ِ ناخن ِ پاها خودش را میکشد بیرون . اما اگر نکشید ؟"
— رضا قاسمی / Reza Ghasemi
تازه ، در این لحظه هم تنها نیست . مرد ِ بیابانی تنها ثروتش سایی اوست . مینشیند ، با او مینشیند . میایستد با او میایستد . صبح که میشود عظمت ِ او را امتداد میدهد تا مغرب ِ جهان . عصر که میشود غروب ِ او را امتداد میدهد تا مشرق ِ جهان . چه کسی اینهمه وفادار است ؟ این چنین رفیقی که را تیغ ِ آفتاب که به سر بکوبد رهاش میکنی بسوزد ؟ میبینی هی مچاله میشود در خود . میبینی به پات میافتد . راه میدهی که از زیر ِ ناخن ِ پاها نشت کند در تو . طبیعتت شده که این کمترین کار ِ توست در قبال او . خوب که قالب ِ تنت در تو نشست تیغ ِ آفتاب هزیمت کرده است . پس آرام آرام از زیر ِ ناخن ِ پاها خودش را میکشد بیرون . اما اگر نکشید ؟"
— رضا قاسمی / Reza Ghasemi

